تبليغاتX
روزگار سیاه من

روزگار سیاه من

مرسی روزگار

وای! امشب از اون شبایی ها است که شدیدا هوای گریه دارم فقط آرزومه برم یه جا تنها و خلوت ، که فقط خودم باشم و بتونم راحت زار بزنم ، بغض گلوم رو گرفته ولی نمی شه گریه کرد نیم ساعت پیش یه چیزی رو شنیدم دارم دیونه می شدم وای خدا چرا من هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم دیگه بدتر از این نمیشه، اگر بشه من نمی تونم طاقت بیارم طاقت این یکی دیگه رو ندارم خدا لااقل این یکی رو بذار برا چند سال دیگه، بذار یه کم جون بگیرم بعد... دیگه اون مال خودم نیست خیلی وقته از ذهنم کردمش بیرون ، اما حالا حالاها نمی خوام اون مال کسی بشه ، الان طاقتش ندارم هنوز برای کامل فراموش کردنش بیشتر وقت می خوام ، از این به بعد به دلایل گریه کردنم یکی دیگه اضافه شد ولی این از همه برام بدتره حتی از جدایی از مریم هم بدتره. بازم از روزگار ممنونم، بازم یه غم به غمام اضافه کرد.مرسی روزگار

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 22:4  توسط مهسا  | 

به این باور رسیدم که بعضی چیزا فکرشون از خودشون ترسناک تره همیشه فکر می کردم چقدر سخته از آبجی جدا شم فکر می کردم بدون اون نه شبا خوابم می برم نه می تونم زندگی کنم اما چه زود عادت کردم، آدماچه زود به بدترین وضعیت ها عادت می کنن ، بالاخره اونم عروسی کرد و رفت سراغ زندگیش ، من موندم و...

باورم نمیشه کسی رو که 7 دقیقه ازش دور نبودم الان دقیقا 7 روزه ندیدمش ، اصلا نمی دونم دلم براش تنگ شده یا نه ، از امسال خیلی می ترسم ، آخه خیلی بد شروعش کردم با بغض و چشمای پر از اشک ، حتی نذاشتم کسی تو خونه سفره هفت سین پهن کنه ، آخه امسال آبجی نبود ، وقتی هم 1 ساعت بعد از سال تحویل آبجی با شوهرش اومدن خونمون، خودم رو زدم به خواب ، حاضر نشدم باهاش روبرو شم و تبریک عید بگم ولی دلم نیومد با sms بهش تبریک گفتم و عذر خواهی کردم  .

هیچ وقت شبی رو که آبجی داشت می رفت ماه عسل یادم نمیره تا نیم ساعت همدیگه رو بغل کرده بودیم اشک می ریختیم چند روز بعدش ما رفتیم مسافرت ولی  ای کاش که من نمی رفتم چون کلی مامان بابام رو اذیت کردم همین که از خونه دور شدم بعد از 1 روز غر زدم که برگردیم، دیگه بسه ، همش می زدم تو ذوقشون ، هر جا می رفتن از ماشین پیاده نمی شدم فقط این اتاقم رو می خواستم این خلوت و این تنهایی رو ، ولی هر چی غر زدم من رو بعد از 6 روز برگردوندن خونه ، خدا رو شکر دیگه این شد آخرین مسافرت، دیگه محاله باهاشون برم مسافرت . از عصر فردا هم حالم به هم می خوره ، به نظرم دلگیرترین غروب سال تو این 365 روز فقط غروب 13 بدره

صبح چهاردهم هم برام خیلی سخته آخه اولین روزیه بدون آبجی باید از خواب بیدار شم برم دانشگاه ، آخه تمام 12 سال مدرسه و 5 ترم دانشگاه باهاش رفتم و برگشتم ولی میتونم، منی که به ندینش عادت کردم پس به تنها بیرون رفتن هم عادت می کنم هر چند سخته ولی ممکنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 22:5  توسط مهسا  | 

فردا تولدمه ، بخدا حالم ازش به هم می خوره کاش میشد 12 دی رو از تقویم زندگیم پاک کنم کاش می شد دوباره از نو متولد بشم و زندگی جدید و بدون اشتباهی رو شروع کنم ، واقعا!!!!! کاش می شد به 12 دی 66 برگردم به وقتی که تازه به دنیا اومدم و دکترا ازم قطع امید کرده بودن که می میرم ای کاش حرفشون درست می شد ، ولی نشد که بشه  خدایا چرا من رو نگه داشتی که چی بشه ؟ که ازت نافرمانی کنم که از هر چی اظهار تنفر کردی همون انجام بدم و جزء اونایی بشم که تو قرآنت نفرینشون کردی چرا؟؟ آخه چرا ؟؟؟ تو این 22 سالی که گذشته چکار کردم فقط ازت دور شدم دور دور ، اونقدر دور که دیگه حتی احساست هم نمی کنم

یه چیز دیگه که تولد امسالم رو از اونی که هست غم انگیزترش می کنه اینه که امسال آخرین 12 دی هست که با آبجیم هستم دیگه باهام نیست بعد از 22 سال ازم گرفتنش بهم گفتن آبجیت مال تو نبوده که برا تو بمونه راست می گفتن ولی درسته که مال من نبوده اما تنها دلخوشیم و تنها بهونه زنده بودنم که بوده تنها کسی بود که میتونست جلوی اشکام رو بگیره و آرومم کنه 

ولی رسم روزگاره تا به یک عادت می کنی در کمال ناباوری ازت می گیرش و اونقدر ازت دورش می کنه که حتی حاضر نمی شه در خنده هاش شریکت کنه دیگه حتی ناراحت شدنت هم براش مهم نیست و حاضر نمیشه لحظه ای را باهات سپری کنه ولی آبجی که نمی تونست به پای من بسوزه باید می رفت دنبال زندگیش ، آرزوی منم خوشبختیه اونه 

امیدوارم این آخرین تولدم باشه امیدوارم دیگه هیچ 12 دی رو نبینم تا از همه درد و رنج های این دنیا خلاص بشم امیدورام

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 20:13  توسط مهسا  | 

توی این خلوت شب ، منم و حس غریب، دل عاشقم ، چرا ؟ از همه خورده فریب ؛

من توی جاده عشق دیگه پا نمی ذارم، دلمو پیش کسی، دیگه جا نمی ذارم ؛

از کجا باید شروع کرد درد دل که گفتنی نیست قصه من خیلی وقته که دیگه شنیدنی نیست؛

تو خودم دارم می پوسم ولی هیچکس نمی دونه چه قَدَر سخته که آدم با خودش تنها بمونه؛

یه روزی خیال می کردم عشق علاجه همه درداست عشق رو فریاد می زدم که آبیه! به رنگ دریاست ؛

 من ساده با نگاهی دلمو ارزون فروختم ریشه م رو خودم سوزوندم واسه ی همیشه سوختم ؛

حالا عمریه که دیگه عشق رو من باور ندارم تن من می لرزه وقتی اون روزا رو یاد می یارم

آسمون دعا کن امشب واسه ی این من ِ تنها ، خسته ام ، خسته نشستم به امید صبح فردا ! به امید صبح فردا!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 21:3  توسط مهسا 

امیدوارم

خوش بختی و بدبختی را با هم ریخته اند ، اما نباید انتظار داشته باشیم که در جام ما جز نیکبختی چیزی نباشد

خوشبختی و بدبختی مانند سایه و آفتاب یکی پس از دیگری فرا می رسد ، بدون تردید برای تکمیل خوشبختی وجود بدبختی هم لازم است اگر تاریکی نباشد اهمیت روشنی معلوم نمی شود .

                                                                                    « لرد آویبوری»

پس امیدوارم
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:10  توسط مهسا 

در این روزا احساس می کنم نیاز شدیدی به تنهایی دارم به خلوت ، به سکوت ، دوست دارم خودم رو یه جا حبس کنم نه هیچکس رو ببینم نه با هیچکس حرف بزنم نه نصیحت بشنوم نه تحقیر ، به خودم فکر کنم ، به کارام ، به اشتباهاتم ، به گذشته ام ، حال ، آینده و... اما نمیشه هیچ وقت تنها نمی شم یا همیشه آبجیم باهامه یا مامان یا دوستام اگه هم یه لحظه برم تو فکر، باید به صد تا سوال جواب بدم که چته؟ چیزی شدی؟چه اتفاقی افتاده؟چرا تو فکری ؟ و هزار تا سوال دیگه ، اصلا راحت تر بگم از همه اطرافیانم خسته شدم هیچکدومشون رو نمی خوام از خودم هم متنفر شدم از این دلم حالم به هم می خوره از این وجود بی اراده بدم میاد اما چه کنم دیگه، مجبورم تحملش کنم تا چند روز یا شاید چند سال دیگه رو نمی دونم .... .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:39  توسط مهسا 

متأسفم

فقط میتونم بگم متأسفم برای همه چیز
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:44  توسط مهسا 

نمی دونم چمه ؟؟؟؟

یه دنیا دلم گرفته دیگه حالم از این دنیا با اون آدماش بهم میخوره ، دیگه رسیدم به ته خط،ته تهش ، دیگه نه راه پس دارم نه راه پیش، تمام پل های پشت سرم رو خراب کردم به قول یه مشاوری که ازش مشاوره گرفتم فقط راهم اینه که بشینم غصه بخورم و آه بکشم دیگه نمی تونم به حرف هیچکس اعتماد کنم دیگه برا حرف هیچکس ارزش قائل نیستم .باید تو تنهایی خودم بسوزم وبسوزم و داغون شم نمیدونم چه مرگمه دیگه با هیچکس سازش ندارم ، خیلی پرخاشگر شدم از مامان،بابا گرفته و دوستام گرفته تا آبجیم که تا همین 4 ماه پیش،همه عشق و امیدم بود ولی حالا خیلی ازش فاصله گرفتم باهاش ناسازگار شدم خیلی از حرفایی که نباید بهش بگم رو میگم آره مثله اینکه دلم دیگه اون رو هم نمیخواد ، فقط غم و غصه و اشک و شب بیداری ها را میخواد آخه اونا شدن همدمم دیگه شبا با هیچکس درد و دل نمی کنم درد و دلم رو فقط به اشکام میگم آخه فقط اونا هستن که میفهمن من چی میکشم چون اونا برخاسته از دل پرغمم هستن فقط اونا ...... .

راستی آبجی میدونم میای مطلبام رو یواشکی می خونی اما میبینی که در مورد تو چیزی نیست آبجی این رو بدون من خودم اینقدر غم و غصه های رنگارنگ دارم ، اینقدر دلم پره که غم جداییم از تو در حاشیه شون قرار داره .

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:58  توسط مهسا 

نمیدونم چرا...

نمیدونم چرا یه دفعه به سرم زد بیام تو این وب بنویسم شاید اینجوری میخواستم خودم رو سرگرم کنم تا یه ریزه کمتر اشک بریزم کیبورد رو دارم به زور میبینم هوا هم که شدیداً گرفته به اشکام کمک میکنه تا راحت تر از چشمام سرازیر بشن نمیدونم در این موقعیت باید به کی و به چی فکر کنم تا آروم شم چی میتونه جلوی اشکام رو بگیره!وای به دور و برم که نگاه میکنم هیچکس وهیچکس نمیبینم!دیگه هیچکس رو ندارم دارم از گذشته ی خرابم فرار میکنم و به سمت آینده ی ترسناکم قدم میذارم در این وضعیت فقط مجید خراطها همدمم میشه فقط میخوام به آهنگاش گوش بدم و اشک بریزم کار دیگه ای غیر از این کار بیهوده نمیتونم انجام بدم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 19:17  توسط مهسا 

تغییر

نمیدونم چرا اینقدر عوض شدم هیچوقت فکرنمیکردم تا این حد بتونم تغییر کنم منی که آرزوی دیدن پسرخاله ام رو داشتم روزشماری که چه عرض کنم برای دیدنش ثانیه شماری میکردم ولی حالا وقتی فهمیدم که داره میاد خیلی ناراحت شدم اعصابم بهم ریخت  اصلا طاقت روبرو شدن با اون رو ندارم حداقل این روزها ندارم آخرین باری که دیدمش شب 15 فروردین 1387 بود دیگه بهش زنگ هم نزدم فقط 1بار دیماه برا تبریک تولدش زنگ زدم قبل از اینکه زنگ بزنم کلی گریه کردم که وقتی باهاش حرف میزنم اشکم درنیاد اما فایده نداشت تا گفت مهسا چطوری خوبی؟ دیگه نتونستم طاقت بیارم زدم زیر گریه . دیگه نمیتونستم حتی یک کلمه هم حرف بزنم اونم گیر داد که چت شده منم که فکر میکردم حالاحالاها نمیبینمش گفتم تلفنی نمیشه فقط باید حضوری بهت بگم با بدبختی بیخیال شد و از اونروز به بعد هم دیگه بهش زنگ نزدم فقط از خاله ها احوالش میپرسیدم .

مطمئنم از این ماجراها و بلاهایی سر خودم آوردم هیچی بهش نمیگم یه جوری می پیچونمش ولی موضوع اینه که اون من رو به یاد روزهای قشنگ و بی دغدغه ام میندازه یاد روزایی که تنها غم زندگیم کم مُحَلّی های اون بود اما حالا روزگارم شده پر از غمهای رنگارنگ ، خدا کنه تا دیدمش نزنم زیر گریه ضایع کنم خدا کنه هیچوقت باهاش تنها نشم اصلا موقعیتش جور نشه که بخواد ازم بپرسه که چه مرگمه ولی این قیافه زاری که من دارم تابلو میفهمه ولی هیچوقت فکر نمیکنه به اینجا رسیده باشم هیچوقت ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:28  توسط مهسا